اشاعره

اشاعره نامى است براى پيروان ابوالحسن اشعرى (۲۶۰ – ۳۲۴ ه‍.ق). همان گونه ديديم، پيدايش مذهب اعتزال، تا حدى بازتاب دو جريان متضاد خوارج و مرجئه در مسأله ايمان و عمل و حكم مرتكب كبيره بود. اما ابوالحسن اشعرى، در صدد يافتن راهى ميان روش افراطى معتزله در استفاده از عقل و تفريطگرايى در عقل از سوى اهل حديث بود. در سده دوم هجرى، اين دو جريان فكرى در امت اسلام رو به گسترش و در تقابل با يكديگر بودند: جريان اول، بر عقل به عنوان منبعى مستقل براى عقايد و نيز روشى براى دفاع از اسلام تأكيد مى كرد و در به كارگيرى آن به افراط مى گراييد. از سوى ديگر، جريان دوم منكر هر گونه استفاده از عقل در عقايد بود و ظواهر نقل را بدون هر گونه تحليل و تفكر، به عنوان تنها ملاك و مدرك در معارف دينى اعلام مى كرد. در گيرودار مبارزه اين دو جريان فكرى، مذهب اشعرى در اوايل سده چهارم هجرى در پوشش دفاع از عقايد اهل حديث و در عمل به منظور تعديل اين دو جريان و نشان دادن راه ميانه و معتدل و موافق با عقل و نقل پا به ميدان گذاشت.
ابوالحسن على بن اسماعيل اشعرى از اوان جوانى به انديشه هاى معتزلى دلبستگى تمام داشت و اصول عقايد آن را نزد معروفترين استاد معتزلى زمان خود، ابوعلى جبائى (م.۳۰۳ ه‍ق ) فرا گرفته بود و تا چهل سالگى از مدافعان معتزله به شمار مى رفت و كتابهاى بسيارى نيز به همين منظور نگاشت. در همين دوران بود كه به يكباره از اعتزال روى برتافت و آراى تازه اى در مقابل معتزله و همخوان با اهل الحديث ارائه كرد. اشعرى از يك سو، بيگانه منبع عقايد را كتاب و سنت معرفى كرد و از اين جهت با معتزله از در مخالفت در آمد و به اهل حديث گراييد، اما بر خلاف اصحاب حديث نه تنها بحث و استدلال در تبيين و دفاع از عقايد دينى را جايز مى شمرد، بلكه آن را عملا به كار بست. در همين راستا، وى كتابى به نام رسالة فى استحسان الخوض فى علم الكلام به رشته تحرير در آورد و در آن به دفاع از علم كلام و ضرورت آن پرداخت. اشعرى ضمن اصالت دادن به نقل، براى عقل نقش تبيين گرى و نيز مدافعه گرى را پذيرفت. او كه در آغاز، رسالت خويش را رد و نقض آراى معتزله مى دانست، در عمل ضمن مبارزه با روش ‍ و عقايد معتزله، آراى اهل حديث را به شيوه عقلى تبيين و تعديل كرد و تا حدودى به نظريات معتزله نزديك ساخت.
آراى اشعرى
در اين قسمت سعى خواهيم كرد نتيجه روش اشعرى را در برخى عقايد وى نشان دهيم. از اين رو عقيده او را با عقايد اصحاب حديث و معتزله با اجمال مقايسه خواهيم كرد.
۱. صفات خبريه : در علم كلام، گاه صفات الهى را به صفات ذاتيه و خبريه تقسيم مى كنند. منظور از صفات ذاتيه، كمالاتى چون علم و قدرت است كه عقل آنها را براى خدا اثبات مى كند. صفات خبريه، صفاتى هستند كه در آيات و اخبار آمده است و عقل، به خودى خود، اين صفات را براى خدا اثبات نمى كند، مانند داشتن دست و پا و صورت براى خدا، در باره اين گونه صفات در ميان متكلمان اختلاف نظر وجود دارد.
گروهى از اهل حديث كه به آنها مشبهه حشويه مى گويند، صفات خبريه را با تشبيه و تكييف براى خداوند اثبات مى كنند. آنان معتقدند كه خداوند صفات خبريه را به همان معنا و كيفيتى كه در مخلوقات وجود دارد، دارد و از اين جهت ميان خالق و مخلوق شباهت تمام وجود دارد. شهرستانى از برخى افراد اين گروه نقل مى كند كه معتقدند مى توان خدا را لمس كرد و با او مصافحه و معانقه كرد.
برخى ديگر از اهل الحديث در باره صفات خبريه به تفويض معتقدند. آنها ضمن انتساب صفات خبريه به خداوند، از هر گونه اظهار نظر نسبت به مفاد و مفهوم اين الفاظ خوددارى مى كنند و معناى آنها را به خود خدا وا مى نهند. پاسخى كه مالك بن انس به پرسشى در باره چگونگى استواى خداوند بر عرش ارائه كرد، نمايانگر اين ديدگاه است. اما تعزله خداوند را از شباهت به مخلوقات منزه مى دانستند و بديهى بود كه صفاتى چون داشتن دست و پا براى خداوند را جايز نمى شمردند. از سوى ديگر، در آيات قرآن و احاديث نبوى بارها اين گونه صفات به خداوند نسبت داده شده است. معتزله در برخورد با اين مشكل، چاره را در توجيه و تأويل صفات خبريه مى دانستند و براى مثال دست خدا (يد الله) را به «قدرت الهى» تفسير مى كردند.
اشعرى از يك سو نظريه اصحاب حديث را در اثبات صفات خبريه پذيرفت، از سوى ديگر، قيد «بلا تشبيه » و «بلاتكييف » را بر اين صفات اضافه كرد. او مى گويد: «همانا خداوند دو دست دارد اما دست خدا بدون كيفيت است، همان طور كه خداوند مى فرمايد: «بل يداه مبسوطتان» (مائده : ۶۴) همچنين خداوند چشم دارد اما بدون كيفيت، چنان كه مى فرمايد: «تجرى بأعيننا» (قمر:۱۴).
۲. جبر و اختيار: اهل حديث به دليل اعتقاد به قضا و قدر الهى و ناتوانى از جمع اين اعتقاد با اختيار انسان، عملا نتوانستند نقشى براى انسان در افعال خويش تصوير كنند؛ از اين رو گرفتار نظريه جبر شدند. اين مطلب در جملاتى كه از اعتقادنامه ابن حنبل نقل شده به وضوح ديده مى شود. در حالى كه معتزله به آزادى مطلق انسان در افعال اختيارى خويش باور داشتند و نقشى براى قضا و قدر و اراده خداوند در اين گونه افعال در نظر نمى گرفتند.
اشعرى بر اين باور بود كه نه تنها قضا و قدر الهى عموميت دارد، بلكه حتى افعال اختيارى انسان را نيز خداوند خلق و ايجاد مى كند؛ از سوى ديگر، تلاش كرد تا نقشى براى افعال اختيارى انسان بيابد. او اين نقش را در قالب نظريه كسب بيان كرد. از آنجا كه اين نظريه از مهمترين و پيچيده ترين آراى اشعرى است، آن را با تقصيل بيشترى بيان مى كنيم:
«كسب » يك واژه قرآنى است و در آيات متعددى اين لفظ و مشتقاتش ‍ به انسان نسبت داده شده است. برخى از متكلمان، از جمله اشعرى در بيان رأى خويش از اين كلمه سود جسته اند. وى ضمن بيان معناى خاصى براى كسب، آن را محور نظريه خود در جبر و اختيار و توصيف فعل اختيارى انسان قرار داد. هر چند پيش از اشعرى، متكلمان ديگرى نيز در اين باب سخن گفته بودند؛ اما پس از اشعرى، واژه كسب با نام او چنان پيوند خورد، كه وقتى به كسب يا نظريه كسب اشاره مى شود، بى اختيار نام اشعرى را به ياد مى آورد.
پس از او، متكلمان اشعرى مسلك هر يك تفسير خاصى، متفاوت با آنچه اشعرى بيان كرده بود، ارائه كردند. در اينجا تنها به نظريه كسب با تفسير خود اشعرى مى پردازيم. اصول نظريه او به شرح زير است:
۱. قدرت دو نوع است: يكى «قدرت قديم » كه تنها از آن خداوند است و در خلق و ايجاد فعل مؤ ثر است ؛ و ديگرى «قدرت حادث » كه اثرى در ايجاد فعل ندارد و تنها فايده اش اين است كه صاحب قدرت، در خويش ‍ احساس آزادى و اختيار مى كند و گمان مى كند كه توانايى انجام فعل را دارد.
۲. فعل انسان مخلوق خداست. اين مطلب يك قاعده كلى براى اشعرى است كه خالقى جز خدا نيست و همه چيز، از جمله تمام افعال انسانى، مخلوق خداست. او تصريح مى كند كه «فاعل حقيقى افعال خداست»، چرا كه تنها قدرت قديم در خلقت مؤ ثر است و اين قدرت منحصرا براى خداست.
۳. نقش انسان، كسب كردن فعل است. خداوند افعال انسانى را مى آفريند و انسان اين افعال را كه آفريده اوست اكتساب مى كند.
۴. كسب، يعنى مقارنت خلق فعل با خلق قدرت حادث در انسان. اشعرى خود مى نويسد: «حقيقت در نزد من اين است كه معناى اكتساب و كسب كردن، وقوع فعل همراه و همزمان با قوه حادث است. پس كسب كننده فعل كسى است كه فعل همراه با قدرت (حادث ) در او ايجاد شده است ». براى مثال وقتى مى گوييم فردى راه مى رود يا راه رفتن را كسب مى كند، يعنى همزمان با خلق راه رفتن توسط خدا در آن شخص، خداوند قدرت حادثى را نيز در او ايجاد مى كند تا او احساس كند كه فعل را به اختيار خويش انجام داده است.
۵. در اين ديدگاه، تفاوت فعل اختيارى و غير اختيارى در اين است كه در فعل اختيارى چون انسان در هنگام فعل داراى قدرت حادث مى شود، احساس آزادى مى كند، اما در فعل غير اختيارى چون صاحب چنين قدرتى نيست، احساس جبر و ضرورت مى كند.
۶. هر چند انسان فعل را كسب مى كند، اما همين كسب نيز مخلوق خداست. دليل اين مطلب از نظر اشعرى كاملا روشن است؛ زيرا اولا، بر طبق قاعده پيشين هر چيز از جمله كسب، آفريده الهى است. ثانيا، كسب به معناى مقارنت فعل و قدرت حادث در انسان است، و چون هم فعل و هم قدرت حادث را خداوند خلق مى كند، پس مقارنت اين دو نيز آفريده او خواهد بود. اشعرى ضمن تصريح به اين مطلب به آيات قرآن تمسك جسته، مى گويد: «اگر گوينده اى پرسش كند كه چرا مى پنداريد كه كسبهاى بندگان مخلوق خداست، به او مى گوييم كه چون قرآن فرموده است: «خداوند شما و هر آنچه را عمل مى كنيد خلق كرده است » (صافات: ۹۶).
۷. سؤ الى كه در اينجا مطرح مى شود اين است كه اگر كسب مخلوق خداست، پس چرا آن را به انسان نسبت مى دهيم و مى گوييم عمل انسان است.
در پاسخ، اشعرى معتقد است كه ملاك مكتسب و كاسب بودن، محل كسب بودن است نه ايجاد كسب. براى مثال به چيزى كه حركت در آن حلول كرده است، متحرك مى گويند، نه به كسى كه حركت را ايجاد كرده است، در اينجا نيز به انسان كه محل كسب است مكتسب مى گويند.
در نتيجه، سنت خداوند بر آن قرار گرفته است كه وقتى قرار است فعل اختيارى از انسان صادر شود، خداوند به طور همزمان آن فعل را همراه با قدرت حادث در انسان خلق مى كند و انسان تنها محل فعل و قدرت حادث و در نتيجه محل كسب، يعنى تقارن فعل و قدرت حادث است. بنابراين بر داشت اشعرى از فعل اختيارى انسان چيزى جز جبر نيست. گرچه او تلاش بسيار كرد تا نقشى براى انسان دست و پا كند اما، سرانجام به همان مسيرى افتاد كه پيشتر، اهل حديث و جبر گرايان به آن راه رفته بودند.
تفاوت اشعرى با اهل حديث در اين موضوع، تنها در همين تلاش فكرى و كندوكاو عقلانى او بود، كارى كه از نظر اهل حديث ناروا و ناسودمند مى نمود.
۳. كلام خدا: اهل حديث معتقد بودند كه كلام خدا همان اصوات و حروف است كه قائم به ذات خدا و قديم مى باشد.
آنان در اين موضوع آنقدر مبالغه كردند كه حتى برخى از آنها جلد و كاغذ قرآن را نيز قديم دانستند.
معتزله نيز كلام خدا را اصوات و حروف مى دانستند، اما آن را قائم به ذات خدا نمى شمردند و معتقد بودند كه خداوند كلام خويش را در لوح مجفوظ يا جبرئيل يا پيامبر صلى الله عليه و آله خلق مى كند و از اين رو كلام خدا حادث است.
اشعرى در تلاش براى يافتن راه ميانه، كلام را بر دو قسم دانست : قسم نخست همان كلام لفظى است كه در حروف و اصوات تشكيل مى شود. در اين باره او حق را به معتزله داد و كلام لفظى را حادث شمرد. اما قسم ديگر كلام نفسى است كه در اين قسم مانند اهل حديث، كلام خدا را قائم به ذات و قديم دانست. كلام حقيقى همان كلام نفسى است كه قائم به نفس است و توسط الفاظ بيان مى شود. كلام نفسى واحد و نامتغير است، در حالى كه كلام لفظى قابل تغيير و تبديل است ؛ كلام نفسى را مى توان با عبارات مختلفى بيان كرد.
۴.رؤ يت خدا: گروهى از اهل الحديث كه به مشبهه حشويه معروفند، معتقدند كه خداوند را مى توان با چشم ديد، اما معتزله هرگونه رؤ يت خدا را انكار مى كنند. اشعرى در اين موضوع نيز راهى ميانه مى جست تا از افراط و تفريط در امان ماند. او معتقد است كه خداوند ديده مى شود، اما ديدن خدا مانند ديدن ساير اجسام نيست. به نظر او، رؤ يت خدا مستلزم تشبيه او به مخلوقات نيست. يكى از شارحان در اين باره چنين مى نويسد: «اشاعره معتقدند كه خداوند جسم نيست و در جهتى قرار ندارد؛ از اين رو شرايطى، مانند مواجهه و تاثر حدقه و غيره محال است، با اين حال مى تواند مثل ماه شب چهارده بر بندگانش منكشف شود و به ديده در آيد، چنان كه در احاديث صحيح وارد شده است ». او در ادامه سخن تاكيد مى كند كه : «دليل ما هم عقل است و هم نقل، اما اصل در اين باره نقل است».
دليل عقلى اشاعره كه به دليل الوجود معروف است، اين است كه هر چيزى كه موجود است قابل رؤ يت است، مگر اينكه مانعى در كار باشد، به بيان دقيق تر، صرف وجود اشيا مقتضى امكان رويت آنهاست. بنابراين چون خداوند موجود است و لازمه ديده شدنش امر محالى، مانند حدوث و تشبيه نيست، پس رويت خدا عقلا ممكن است.
۵. حسن و قبح افعال : معتزله بر آن اند كه افعال داراى حسن و قبح واقعى و ذاتى است و عقل نيز قادر است – لااقل در برخى موارد – اين حسن و قبح مى دانند، بلكه اصولا حسن و قبح واقعى افعال را انكار مى كنند. نويسنده كتاب شرح مواقف در اين خصوص مى نويسد: «در نزد ما (يعنى اشاعره ) قبيح آن است كه مورد نهى تحريمى يا تنزيهى واقع شده و حسن آن است كه از آن نهى نشده باشد، مثل واجب و مستحب و مباح و مانند فعل خداوند كه هميشه حسن است ». هم چنين در بيان و توضيح نزاع، حسن و قبح زا به سه معنا مى داند:
۱ – كمال ونقض : هنگامى كه گفته مى شود: «علم حسن است » و «جهل قبيح است »، حسن و قبح به همين معنا مراد است. اختلافى نيست كه اين معنا از حسن و قبح، براى صفات فى نفسه ثابت است و عقل آن را درك مى كند و ارتباط به شرع ندارد.
۲.ملايم و منافر بودن با غرض : در اين معنا هر آنچه با غرض ومقصود موافق باشد، حسن است و هر چه با غرض باشد قبيح است و هر چه اين گونه نباشد نه حسن است و نه قبيح. از اين دو معنا گاهى به «مصلحت » و «مفسده » نيز تعبير مى شود. در اين معنا نيز حسن و قبح امرى عقلى است و بسته به اغراض و اعتبارات تغيير مى يابد؛ مثلا كشته شدن كسى در نظر دشمنان او مصلحت است و موافق غرض آنها، اما نسبت به دوستانش ‍ مفسده است. بنابراين، حسن و قبح به اين معنا، امرى اضافى و نسبى است، نه حقيقى.
۳.استحقاق مدح : آنچه ميان متكلمان موجب اختلاف شده است، در واقع همين معناى سوم است. اشاعره حسن و قبح را شرعى مى دانند؛ زيرا همه افعال از اين نظر مادى هستند و هيچ فعلى به خودى خود مقتضى مدح و ذم يا ثواب و عقاب نيست و تنها با امر و نهى شارع چنين خاصيتى پيدا مى كند. اما به اعتقاد معتزله اين معنا نيز عقلى است، چرا كه فعل به خودى خود، با قطع نظر از شرع، يا جهت حسنى دارد كه مقتضى استحقاق مدح و ثواب براى فاعل است، يا جهت قبحى دارد كه مقتضى استحقاق ذم و عقاب براى فاعلش مى باشد.
۶.تكليف مالايطاق : تكليف مالايطاق به اين معناست كه خداوند بنده اش را به فعلى مكلف سازد كه قادر به انجامش نيست. سؤ ال اين است كه آيا مى توان بر انسان چنين تكليفى روا داشت و او را بر ترك آن عقاب كرد؟ روشن است كه داورى در اين باره، به رأى ما در مسأله حسن و قبح باز مى گردد. معتزله از آنجا كه به حسن و قبح عقلى معتقدند اين گونه تكليف را عقلا قبيح و محال مى دانند و صدور آن را از خداوند جايز نمى شمارند. اما اشاعره چون به حسن و قبح عقلى اعتقاد ندارند و چيزى را بر خدا واجب نمى دانند، بر اين باورند كه خداوند هر كارى از جمله تكليف مالايطاق را مى تواند انجام دهد و هر عملى كه از او صادر شود نيكوست.
استمرار و تطور مذهب اشعرى
مذهب ابوالحسن اشعرى در طول زمان دچار تحولاتى گشت. ديدگاههاى او در آغاز مورد پذيرش علماى اهل سنت قرار نگرفت، به طورى كه اينجا و آنجا با او سخت به مخالفت برخاستند. اما اين مخالفتها عملا سودى نبخشيد و مكتب اشعرى به تدريج بر حوزه هاى فكرى اهل سنت چيره شد. اولين شخصيتى كه پس از اشعرى از اين حوزه برخاست، ابوبكر باقلانى (م.۴۰۳ ه‍. ق) بود. او آراى اشعرى را كه به اجمال در دو كتابش، الابانه و اللمع، آمده بود، با شرح و بسط بيشترى مطرح ساخت و آن را در قالب يك نظام كلامى انسجام بخشيد.
اما بيشترين تأثير در گسترش مذهب اشعرى به دست امام الحرمين جوينى (م.۴۷۸ ه‍. ق) صورت گرفت. خواجه نظام الملك پس از تأسيس مدرسه نظاميه بغداد به سال ۴۵۹ هجرى، جوينى را براى تدريس به آنجا فراخواند. جوينى نزديك به سى سال به ترويج مكتب اشعرى پرداخت و از آنجا كه شيخ الاسلام و امام مكه و مدينه بود، نظرهايش در سراسر عالم اسلام با احترام مورد پذيرش قرار گرفت. از طريق آثار جوينى مكتب اشعرى رواج گسترده اى يافت، تا جايى كه به عنوان كلام رسمى جامعه اهل تسنن تثبيت گرديد.
جوينى به انديشه هاى اشعرى رنگ عقلى و استدلالى بيشترى داد و با ظهور امام فخر رازى (م.۶۰۶ ه‍. ق) كلام اشعرى عملا رنگ فلسفى به خود گرفت. امام فخر ضمن دفاع و تثبيت مكتب اشعرى، از آراى فلسفى ابن سينا انتقاد كرد و به تشكيك در مبناى او پرداخت. از سوى ديگر، امام محمد غزالى (م.۵۰۵ ه.‍ ق) كه از شاگردان جوينى بود، پس از يك تحول روحى به تصوف گراييد و تفسيرى عرفانى از آراى اشعرى ارائه داد. او با نگارش كتاب مهم احيأ العلوم ميان تصوف و تسنن كه تا آن زمان بيگانه و متضاد مى نمودند، پيوندى استوار برقرار ساخت. ظهور كسانى، مانند مولانا محمد رومى (م.۶۷۲ ه‍.ق) مشهور به «مولوى » از ميان اشاعره را در واقع بايد از پيامدهاى تفكر غزالى به شمار آورد.

 منبع: آشنایی با فرق و مذاهب اسلامی

Be the first to comment

Leave a Reply

Your email address will not be published.


*